تبلیغات
از دیوار این مصراع - غروب جمعه

غروب جمعه

پنجشنبه 2 مرداد 1393 02:29 ب.ظ

نویسنده : مونا گلناز
در عمق هر هفته ای پنهان میشوم
غروب جمعه مرا پیدا ,
میداند!
دستهای زیادی را گرفته ام
و پستانهایم
در ذهن دختران نابالغ زیادی
در آسیای دور _
مانده
و از هر جایی که عبور ,
شهر شده
غروب جمعه میداند
پنج
هزار تومانی میخواستم
برای سرما خوردگی
_رسیدن به خانه
_یک فلافل
_کابین مخابرات
...
و ...
_تولدت
و از آخرین باری که باکره سیر شدم
پنج شنبه های زیادی
گذشته
و غروب جمعه
 یک جای جاده کسی
تمام شده
و سبز کسی
زرد مرا نبخشیده
سرما خورده بودم
اما
مزه ی عشق
از حافظه ها پاک شده بود
و
ذوق آمدن به خانه ات
شبیه
یک جاذبه ی توریستی
فراموش شده
جایش را
به دستهایی میداد
که در حافظه ی دستان نابالغ من
جا مانده بودند
غروب جمعه
مرا تمام
و
عصر شنبه
با یک ویار تیغ
پا به هفته میگذاشتم
مستضعف نه !
تمامی رویدادها
از تمامی تقویم ها
با تمامی مردها
مرا جشن شدند
آخ
ببخشید!
من , نه !
او که یکجای این جاده
تمام شده بود!!!
کروکی شیوا شده ی آن من
که با شعر
سیگار شاعران دود ,
و با خاکسترشان کود , شاید
و گاهی که
غروب بی خاطره ای
خاطرات عشق نر پیری را شعر میکرد
جزء
خاطرات جنسی اش میشدم

***

_میداند
تمام من
در نامه ای به خدا
برای تمامی
پنج
هزار تومانی ها
توی یک بطری
از این جزیره
پا به فرار گذاشت
و
هنوز
وقتی هر جمعه
خدا سیگارش را
توی غروب خاموش میکند
کسی هست که
دنده عقب می آید
و آرزوهایم را
به رخت خواب میبرد





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 2 مرداد 1393 02:58 ب.ظ