تبلیغات
از دیوار این مصراع - نامه های عاشقانه من

نامه های عاشقانه من

یکشنبه 2 آذر 1393 04:10 ب.ظ

نویسنده : مونا گلناز

سلام
این صبوریت منو دیوونه میکنه .
سال اول دانشجوءی اردوهای دانشگاه و میگرفتم و به صورت تور اجرا میکردم ، یادمه اتوبوس بندر_شیراز دیر رسیده بود ، وقتی هم که اومد راننده با دوس دخترش بود . تازه واسه دوس دخترش اتاق هم میخواست ، هرگز یادم نمیره چه قشقرقی به پا کردم ، یعنی تو اون آفتاب و گرما تنها کسی که داشت داد بیداد میکرد من بودم ، همه در کمال خونسردی و در حالی که قطره های عرق از موهای پیشونیشون میومد رو گونه و سر میخورد بره سمت یقه و ازونجا احتمالا تو شورتشون به این بازتاب نور تو آسفالت نگاه میکردن و تحمل میکردن ، تازه فهمیدم که چقدر عجولم و نماد واقعی یک زن غیربومی ام . تو خیلی عجیبی تو خیلی چیزا مث فشنگ در میری ، چرا با من تو سکوت و صبوری هستی ، درک نمیکنم ، من دلم میخواد لبات و ببوسم ، بغلت کنم ، نوک انگشتت وگاز بگیرم ی عالمه لوس بازی درآرم و تا جایی که میتونم دوست داشته باشم ، ولی تو حتی دیگه دعوامم نمیکنی ، آی که نمیدونی چه حس خوبی دوس داشتنت ایکاش تو هم به اندازه من خودتو دوس داشتی ، شایدم داری ، واسه همین نمیخوای این علاقه رو با کسی قسمت کنی ، همه چیزی که تو زندگی منه مثل 20 دقیقه آخر تایتانیک کج شده به سمت تو ، هرچی دست و پا میزنم فایده نداره تو آخر اون شیب وایسادی و داری همه ی من و به سمت خودت جذب میکنی ، اگر تو زندگی من کسی تصادف میکنه داره به تو فکر میکنه ، اگر چیزی و جا میذاره به تو فکر میکنه -اگر چیزی فرو میریزه-اگر جنگی اتفاق می افته -درخت ها به خاطر تو سبز هستن-پرنده ها به خاطر تو تخم میذارن -این گاوی که ما نداریم ولی همیشه میزاد به خاطر تو -اصلن همه آدمهای دنیا به خاطر تو مردن-به خاطر تو رفتن بازار به خاطر تو رفتن سفر به خاطر تو دیوونه شدن و خودشون و به اون راه زدن -ولی من چی چنبار دیگه بدون مجلس ختم باید برات بمیرم ، بدون تو غذابخورم ، خواب هامو تعبیر کنم ، به اخمهات فکر کنم به نبودت به نشدت به این دیواری که جلوم ساختی ، وای عزیزم کمی این دیوار و کوچیکتر کن ، من توی این شیب گیر کردم ، پشت این دیوار و این پتانسیل پشت دیوار بالاخره میشکنتش ، خودت کمک کن ، اخم نکن ، بخواه ، بمون ، بگیر ....
اگر دارم تیکه تیکه میشم و میشکنم و پاره میشم به خاطر تو  مثل ی بند ، بنددلم که با دیدنت پاره میشه ، و می افته دور گردنم و منو به اسیری میبره تا شهر روباهات و من با تک تک هوس هایی که در تک تک عناصر تشکیل دهنده دنیا وجود داره رویا پردازی میکنم ، انقدر غرق میشم که فقط تو باید بیای و نجاتم بدی ، ولی نجاتم نده ، دست بردار ، تو خیلی در من دست داری ، عزیزم دلم میخوادت ، هیچ فرقی نمیکنه با تو ی زوج فقیر تو پشت نیمکت یک رستوران باشم یا تو  ی روستا زیر درختی که آکنده از بوی چلغوز باهات برقصم ، میخوام با تو احساس خوشبختی کنم ، نمیدونم چیکار کردم که خدا این حماقت و به من جایزه داده ، دارم چی میگم آخه ، وای میخوامت این آخر تموم حرفای دنیاس .

باعشق
دختر خنگ و پررو




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 2 آذر 1393 04:12 ب.ظ