تبلیغات
از دیوار این مصراع - نامه های عاشقانه من

نامه های عاشقانه من

یکشنبه 2 آذر 1393 04:25 ب.ظ

نویسنده : مونا گلناز
"اکنون" چند ماهی که این کلمه آزارم میده , دیگه ازش لذت نمیبرم و برام ی کابوس . نمیدونی روزی چند بار داد میزنم ( من اونو و میخوام , خب اونو و میخوام , میخوامت  , آخه چرا ... ) اگر کسی متوجه بشه قطعا فکرمیکنه که خل شدم . توی همه ی این " اکنون" هایی که به تو فکر میکنم .
وقتی تو پارک ساحلی قدم میزنم
وقتی ماه طلائی رنگ جنوب و میبینم
_ موج ها اصرار دارن که فضای ذهن من و درگیر کنن
_ سگی پارس میکنه و میخواد بره رو اعصابم و فکر تورو از من بگیره
_ ذهن من هیچ کجا و به هیچ دلیلی بدون تو التیام پیدا نمیکنه
بعد از وقوع تو
لحظه ی وقوع تو
دیگه سیگار هم نمیکشم
از اون هم دیگه لذت نمیبرم
که باعث شدی
فقط من مهم باشم
منی که خودم رو اولین زنی میدونم که خواهد تونست قله ی افکار تورو فتح کنه
تنها برای تو همیشه باشه
نه بعضی ها و نه بعضی وقتا
حتی زمانی که تصمیم میگیرم تو یک شب طوفانی سوار آخرین کشتی بشم
وقتی 10 دقیقه بعد از حرکت کشتی مسافرا شروع کنن به بالا آوردن (تو بدی هوا )
و من تو کابین هم نمونم
بیام رو عرشه و فقط به تو فکر کنم
نه به داعش
نه  سوریه
نه غزه
و خودم رو آماده ی یک جنگ بزرگتر کنم با جاده ای که زیر پات نشسته تا تورو ببره
با سرزمینت که رابطه شو با سرزمین قلبم قطع کرده
با این انزواای که انتخاب کرده
و به این فکر کنم که تحمل سکوت تو خیلی سخته
ولی چقدر تو سختی بیشتری میکشی وقتی جوابهائی داری و بنا به هر دوراندیشی ای نمیتونی بدی
و به خود یائسگی پناه ببری
و بی اراده تصمیم گرفتی( بزرگ مالیخولیای) کوچک من بشی
و من و نه به اندیشه ی مرگ روی اون عرشه بلکه به ی گنبد سبز ببری که آرامشم و اونجا پیدا کنم
و خدایی رو ببینم که من و برای همه میخواست به جز تو
و یک لحظه یک خاطره ی ملیح از تو در ذهن من جاری میشه ....
آه ! تو
"تو" که مخرج کسر این آوا (تو)رو سنگین کردی و مثل یک تابلوی دستباف تزئینی بهش ارزش دادی
"تو"که باعث شده خواب لنگرشو از شبهای من بکشه
و آرزو کنم هر روز هفته سه شنبه باشه
سه شنبه ای که دیده نمیشی
سه شنبه ای که دلم میخوادت
و سه شنبه ای که بن بست شدی برام
سه شنبه ای که اسمت و توی شعرم آوردم و قلب شعر ایستاد
و همه ی مردم برلین گفتن که این دیوار میشکنه بالاخره
و سه شنبه ای که فرو ریختم
و سه شنبه , پای عاشقانه های من تمام شد
مثل جنازه های روشنفکر سوریه , غزه , عراق
که انگلیسی هم بلد بودند  حرف بزنند
اما فقط کف میکردند
و روی این عرشه یک چیز تلخ تر از قهوه میخوام
که فقط بعضی وقتها برای بعضی ها ممکن باشه
برای لحظه ی بی نقصی و بی زمانی
برای یکتایی
برای یکتایی
یکتایی با تو
که نه نگاهم میکنی
نه دستم و میگیری
نه بهم میگی دوست دارم
نه میگی قربونت برم
ولی نمیتونم برم
و تنها به گستاخی روزی 17 نخ تورو ستایش میکنم
در هیاهوی این جهان بزرگ
میان هم همه ی سقوط وقتی مغز من هم مثل موتور هواپیمای وطنی خاموش میشود
و افکار تو نه به من بال میده
نه سکوی پرتاب
و نه قدرت پرواز
راستی تو با داعش چه فرقی داری ؟
میکشی . میگیری . میبری .
بی رحمی . اعتقادات خودت رو داری
و درحالی که شاه نیستی
جان بی بی این ورق را میگیری .
من از کشتی پیاده میشوم
درحالیکه همه مثل سربازهای شکست خورده از افکارم به من نگاه میکنند
که چرا هنوز حالم خوب است
چرا روی عرشه ی کشتی ایستادم
چرا...
و من برای سربازها دست تکان میدهم و دوباره وارد مرز سرزمینت میشوم
درحالیکه تو مایلها دورتر
به نجات یک پیرزن مشغولی..
(بهت افتخار میکنم )




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 2 آذر 1393 04:27 ب.ظ