تبلیغات
از دیوار این مصراع - وقتی عاشق شدم (این شعرنیست )

وقتی عاشق شدم (این شعرنیست )

دوشنبه 4 فروردین 1393 04:18 ق.ظ

نویسنده : مونا گلناز
اولین باری که عاشق شدم فکرمیکردم که حتما باید با عشق ازدواج کرد . و به خاطر اینکه اون آدم خیلی شبیه من بود این حس بیشتر هم میشد(موسیقی - شعر - تفکر خاص ...) اما چون کسی کنارش بود نمیخواستم بهش نزدیک بشم تا اینکه ی روز که فهمیدم تنها شده باهاش ارتباط گرفتم ... از دورهای دور دوستش داشتم نمیدونستم چرا اینقدر حسم بهش مثبت و چرا با اون احساس خوبی دارم . اما بعد از گذشت چند سال که قرار ازدواج بین ما به هم خورد وقتی باهاش حرف میزنم تازه متوجه میشم که چرا دیگه دوسش نداشتم , چون هرچی بزرگتر میشدم بیشتر میفهمیدم و سال دوم دانشگاه اون دیگه نمیتونست منو از نظر روحی ارضا کنه چون دانش پائینی داشت . بعد ازون با کسی آشنا شدم که تا همین الان که دارم این متن و مینویسم هیشکی جز اون نمیتونه منو به سادگی متقاعد کنه . این آدم فقط ی تفاوت با من داشت اونم تفاوت فرهنگی بود (و این یعنی تقریبا همه چیز ...) که بدترین و بزرگترین نوع تفاوت اینکه طرف مقابل آدم مال ی دنیای دیگه باشه . اما چند وقت پیش متوجه شدم که چرا همه چی و تموم کردم با این آدم ... چون اگر همه جوره باهاش کامل میشدم هرگز نقص هاشو نمیدیدم ... با وجود همه ی فداکاریها و گذشت هاش بازم برای من کم بود ... الان که ازدواج کرده و تو زندگیش به بن بست رسیده مطمئن ترم کرده که درست فکرمیکردم . اما کسی که انگار همه ی عمر منتظرش بودم , کسی که انگار قبل ازینکه من به دنیا بیام علاقه ی اون در وجود من به دنیا اومده , کسی که مجبورم تا ی زمانی که نمیدونم کی هس عشقش رو توی دلم بزرگ کنم ... اونی که فقط از دور میتونم با عشق نگاش کنم که اصلا نمیدونم منو میبینه یا نه اونی که کاملم میکنه . کسی که میدونم از زندگیش چی میخواد و چقدر میتونه روح منو ارضا کنه و خالق یکی از بزرگترین آثار رمانتیک زندگی من بشه , اون آدم همینجاس ... سایتش تو پیج قبلی مرورگرمه , فقط هرشب میرم بهش سر میزنم عکسشو نگاه میکنم , گریه میکنم و دوسش دارم . توی کل زندگیم هرگز اینهمه چیزی و نخواستم , مثل ی ماده خوک آماده به جفت گیری آمادگی برای اون بودن رو داشته باشم یا مثل علاقه ی یک الکترون به یک پروتون بخوام که اون باشه . اون کسیه که مثل ایده آلهای منه (همونائی که تو دفتر خاطراتم نوشتم ) حس خوبه داشتنش مثل خوردن اولین آلوچه ی بهاره یا مثل دیدن باغچه ی بچه گیات بعد از 6 سال دوری , مث دیدن چتر زرد رنگی که تو 5 سالگی مامان واست خریده مث خوابیدن کنار بخاری تو زمستون , مث تغئیر رنگ موهات بعد رفتن به شهرت , مث گوش کردن ی آهنگ نوستالژیک تو اتوبان رشت - قزوین  , مث لحظه ی پیاده شدن از ماشین و استارت بارون , اون آدم مث همه ی حسای خوب دنیا خوبه , حس جنگیدن رو در من بیدار میکنه , اینبار کوتاه نمیام . میخوامش . یا اون یا هیشکی . خدایا ی بار دیگه کمکم کن ... خودتم میدونی چقدر منتظر موندم تا پیداش کنم . مطمئنم خودتم خیلی منتظر بودی تا پیداش کنم واس همین همه رو از سر رام کنار زدی . تو که خودت گفتی فقط کافیه ازت بخوایم ... حالا ازت میخوام خدایا ... 


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 فروردین 1393 04:56 ق.ظ